مسلمان واقعي

[ دوشنبه بیست و دوم تیر 1394 ] [ 13:39 ] [ سادات موسوی ]

حكايت

[ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1394 ] [ 8:9 ] [ سادات موسوی ]

كدام بهتر است؟

نان و حلوا

مرد عالمي نزديک ظهر به مسجد رفت. در صحن مسجد ايستاده بود و در کنار او چهار بچه از شاگردان بازار نشسته بودند و ناهار مي‌خوردند. ...


 


 

مرد عالمي نزديک ظهر به مسجد رفت. در صحن مسجد ايستاده بود و در کنار او چهار بچه از شاگردان بازار نشسته بودند و ناهار ميخوردند.

يکي نان و حلوا ميخورد. دومي و سومي نان و پنير ميخوردند و چهارمي نان خالي ميخورد.

يکي از آنها که نان و پنير داشت، به آن يکي که نان و حلوا داشت، گفت: «من هم حلوا ميخواهم، يک کمي حلوا به من بده.»

پسرک حلوايي گفت: اگر سگ من شوي و صداي سگ درآوري، به تو حلوا ميدهم! او هم صداي سگ درآورد و قدري حلوا گرفت و همه خنديدند.

سومي گفت: به من هم حلوا بده. پسرک حلواخور گفت: اگر الاغ من شوي و صداي خر درآوري به تو نيز حلوا ميدهم! او هم صداي الاغ درآورد و کمي حلوا گرفت.

پسرک چهارمي که نان خالي ميخورد، گفت: «حالا که به آنها حلوا دادي، به من هم بده.»

پسرک حلوايي گفت: اگر گربه من شوي و ميوميو کني، به تو نيز حلوا ميدهم.

پسر جواب داد: «من گربه کسي نميشوم؛ اگر ميخواهي حلوا بدهي، همينطوري بده.»

حلوايي گفت: «رسمش همين است. اگر گربه نميشوي، از حلوا خبري نيست.»

پسر فکري کرد و گفت: «صبر کن از اين آقا بپرسم، ببينم حلواخوردن ارزش گربهشدن را دارد؟ و بعد رو به مرد دانشمند کرد و گفت: «آقا! به نظر شما گربه باشم و حلوا بخورم بهتر است يا خودم باشم و نان خالي بخورم؟»

مرد جواب داد: «عزيزم! نميدانم به تو چه جوابي بدهم. تو بچهاي و دلت حلوا ميخواهد و حرفهاي شما هم خيلي جدي نيست، اما اينرا ميدانم که من خودم سيسال است که حلوا نخوردهام و ميبيني که چيزي از ديگران کم ندارم و مردم همه به من احترام ميگذارند. همسايهاي هم دارم که هر روز حلوا ميخورد و پيش کسي محترم نيست.»

پسرک گفت: پس من هم نان خودم را ميخورم و حلوا نميخواهم. وقتي آدم ميتواند سيسال حلوا نخورد، صدسال هم ميتواند. پس چرا سگ کسي باشد؟ چرا خر کسي شود؟ و چرا گربه کسي شود؟

منبع: قصههاي خوب براي بچههاي خوب؛ مرحوم مهدي آذريزدي

 

[ شنبه بیستم دی 1393 ] [ 11:22 ] [ سادات موسوی ]

داستان

صدای دلنشین مادر


مادر

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم.
که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.
اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.
گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا.


این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!
داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم. اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد.
سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد. مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.
گفتم نفهمیدی کی بود؟
گفت من اصلا جلو نرفتم.
دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج‌ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره‌ای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق‌تر بپرسم.
دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی …؟
تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه …
یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر
و با خودم گفتم قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره …

[ جمعه پنجم دی 1393 ] [ 18:4 ] [ سادات موسوی ]

قصه

بهلول و چوب زدن او بر قبرها


نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد.
گفتند: چرا چنین مى کنى؟
بهلول گفت: صاحب این قبر دروغگوست، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت: باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود.
[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 16:53 ] [ سادات موسوی ]